دنیا

تمام عمر بستیم و شکستیم


به جز بار پشیمانی نبستیم


جوانی را سفر کردیم تا مرگ


نفهمیدیم به دنبال چه هستیم


عجب آشفته بازاریست دنیا


عجب بیهوده تکراریست دنیا


عجب دریای طوفانیست دنیا


عجب خواب پریشانیست دنیا

 

شب های دراز بی عبادت چه کنم ، طبعم به گناه کرده عادت چه کنم ، گویند کریم است و گنه می بخشد ، گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم…

 


♥ ﺨـُــــــدایا  



            دفــــــــتر جـُـــر مــَــرا روز جـَـــزا بــــاز مـَـــكـ        
  مـَــــــن به امـــــــید عــَـــــطای تـــو خــَــطا ڪار شــُــــد
 

 
 

گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها

گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم

و صدای شکستها و خنده ها را

و وجدانم را محاکمه میکنم!

من کدام قلب را شکستم؟

و کدام امید را ناامید کردم

کدام خواهش را نشنیدم و کدام احساس را له کردم؟

و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم!

گالری تصاویر سوسا وب تولز

نگاهت را بگیر و ناز کن با من
نیا روی زمین
رویا بمان
پرواز کن بامن

"زمین آلوده گردان نگاه ماست
زیبایی در آن بسیار نا زیباست "

میا منشین کنار من
نمی خواهم بگیرم دست نازت را
بدانم رمز و رازت را
همان قدیس باقی باش در قلبم
مکن ویرانه این قصر خیالم را
برای زندگی کردن همین غربت
همین حسرت مرا کافیست

"دنیا سهم موجودات سود اندیش"

مبادا دل بسوزانی برای من
نگاهت را بگردانی به روی من

همان یک لحظه دیدن عشق را در سینه سردم نشاند
عاشق شدم ، آواره ، می فهمی؟

نیا ، نگذار عشقم مبتذل گردد
 
 

 

ﺧـــــــﺪﺍﯾﺎ !

ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ !

ﺣﺮﻓﻬﺎﯾــﻢ !

ﺑﻮﯼ ﻧﺎﺷﮑﺮﯼ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !

اما تو به حساب درد و دل بگذار

و نگذار این رشته پاره شود ….

گالری تصاویر سوسا وب تولز

  

از مـیــــــــــــان شـهــــــر آئـیـنــــه صــدایــت میکنـم

بـــــا دلی بشکسته امشب مـــن وفــــایت میکنـم

دل نشــد راضــی کــه نفــریــنـت کنم حتی دمـــی

هــر سحر بـــا چشم گـریـــان مــن دعــایت میکنـم

پـــر بکش اینجا قفس تنگ و هــوایش بسته است

پـــر بکش حتی قفس هم از وجــودم خسته است

روی بـــــرگـردان کـه اشکم را تحمـل مشکـل است

زورق پــــوسیده ی دل در میـــــان ســــاحـل است

آرزو کـــن لحظــــه ای هـم خنــده مهمـــانــم شود

آرزو کــــن تــــــــا محبـــت شعــــــر بــــــارانم شود

شکوه کم کـن یک قــدم تـا بـه جدایی مانده است

نـــاز کم کــن یک نفس تـــا بـه رهایی مانده است

ای جوانـــــــه ایـــــن درخت پیــــــــر را یــــاری بکن

اینــــــدم آخـــــر بـــــــرای مـــــن فـــــداکـــاری بکن

یـــــاری ام کـــن تـــــا دوبــاره فــارغ و راحت شوم

یــــــاری ام کــن تــــــا تهی از آتش حسرت شوم

تـــــــار و پــــــود اشتیــــــاقم را بســـــوزان و بــرو

شعلــــــه ی تنهـــــــاییم را بــــر فـــــروزان و بـــرو

در زمستـــــان نـــدامــت سخت پــوسیدم بـــــرو

در خــــــزان آرزویم تـلــــــــخ خشکیـــــــدم بـــــرو

   

دروغ

نگـــــــران نباش
حــــال مـــن خـــــــوب اســت
بــزرگ شـــده ام...
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم
آمـوختــه ام
که این فـــاصــله ی کوتـــاه بین لبخند و اشک
نامش زندگیست...
آمــوختــه ام
که دیگــر دلم برای نبــودنـت تنگ نشــــود
راســــــتی
بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم...
حــــال مـــن خـــــــوب اســت
خــــــوب خــــوب...

کـــــــاش !!............

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

خیلــــــــــــی کوتاه !....

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم ...

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا بی نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...کاش..........

در هم.....

یاد سهراب بخیر
آنکه تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود
حرفی نیست...
اما...
نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

  دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا؟

دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

میان عابران تنها تر از من هیچکس نیست

کسی اینجا به فکر این غریبه در قفس نیست

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است

فقط در دستهای گرم تو مردن قشنگ است...

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تـــــــو رفته ای که بی مــن، تنها سفـــــــــر کنــــــــی

مـــن مانده ام که بی تو، شبها سحـــــــــــر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج ســــــــر کـنم!

آخرين قصه

غرق دردیم، ولی می خندیم

خنده ای زهرآلود،

 بدتر از ناله شب

عمق شب پیدا نیست،

                      زندگی زیبا نیست

***

سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده

ولی افسوس چه دیر

ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش

                                          درد را باور کرد

***

به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟

که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟

و من امروز  به تلخي ديدم، 

ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست

***

آخر قصه چه شد؟

        آخرین قصه چه شد؟

قصه ای تکراری،

       قصه بیزاری ،

            عشق هم زیبا نیست!!؟؟

هم قصه...

مهربون،اي هم قبيله، مي‌دونم دستات چه سرده

هر كي مي‌گه غم نداره، تو دلش يه دنيا درده

تو مي‌خواي كه من ندونم، دلت از غصه هلاكِ

جاي شلاق سياهي، رو تن نجيب و پاكِ

اما ناگفته هويداست، غمي كه ريشه دَوونده

اون غمي كه غير شاخه، زده ريشه رو سوزونده

تو خودت گفتي قديما، قصه گل و تگرگُ

قصه خويش دل‌آزار، قصه ريزش برگُ

نمي‌دونم توي دنيا چرا آدما حقيرن

چرا خوبا واسه خوبي، توي دست شب اسيرن

اين چرا، چرا، چراها، هيچكدوم درمون نمي‌شه

آخه دردِ ديگه اينجاست، از يه خاكيم و يه ريشه

تا بوده قصه دنيا، قصه غربت و درده

پس ديگه دلو نسوزون، اين همون قسمت و بخته

تو بخند، تو اين زمونه، چاره‌اي ديگه نداريم

شايدم با خنده‌هامون، غصه رو تنها بذاريم

(...فانوس...)

من آن فانوس خاموشم، دگر روشن نخواهم شد

دگر در جمع شاديها، نشان از من نخواهي ديد

من آن اشكم كه در چشم جواني خسته و مايوس مي غلتد.

*  *  *

چه آرام و صبور در كنج غم، در فكر و روياها فرو رفته

گلويش مملو از بغضي گره خورده.

نمي داند كدامين درد را مهمان كند امشب

گناهش چيست؟ عشقي پاك!

و اين پاداش احساسش

به اوج لحظه خواهش دلش هم گريه مي خواهد

دريغ از اشك

حتي قطره اي بهر تسلايش.

دلش روي زمين مانده

دلش زخمي ترين دلهاست، از دست عزيزانش

نه دشمن، بلكه جانانش.

نگاهي خسته و غمخورده بر در

انتظاري بيهوده را طي مي كند امشب

و فردايي ندارد

تا به اميدش، شب سرد و غروب تنگ را فردا سحر سازد

*  *  *

كنون اي نازنين گر قصه را خواندي

بدان در شهر درد آلود، در اين غربت، گرفتارم

دلم غمگين و بيمارم و با اين درد و دلتنگي كه از ياران به دل دارم

 زجانم دوستت دارم....

 

دل سنگ

کف پایم زخمی است

ودلم زخمی تر

لحظه ای صبر نما

 تادلم را که به پایت افتاد

از زمین بردارم

سهم من از این عشق - چه تفاوت دارد - سهم این عشق کجاست؟

تو که ما را به تمنای وصال آزردی

از چه آخر به دل ما غم هجران دادی؟

در دلت چیست؟ بگو

ادامه نوشته

        (مــــرگ ميخــــــواهم خــــــدا.................)

نعـــره ای خامـــــوش در تاريکــــی چاهــــــم خـــــــــدا

عابــــــري نا آشـــــنا وامـــــانده در راهــــــــم خـــــــــدا

وصــــــله اي ناجـــــور هســــــــتم بر لبــــــاس آفتــــــاب

لكــــــــه هاي تيــــــره ي رخساره ي ماهـــــم خـــــــدا

سينــــه اي دارم پر از فريـــــادهـــــاي بي خــــــــــروش

پارســــــايي بي نصيــــب از واژه ي آهــــــم خــــــــــدا

اينچــــنين شايــــــد نبينم آفتــــــــــاب صبـــــــــــــح را

هر نفــس يك ســــال عمـــــر خويش ميكاهـــــم خدا

نيمه شب خواب خــــوش و سنگين قمـــــري مي پرد

از صداي مويــــه هاي گاه و بيگــــــاهــــــم خـــــــــدا

بار آخر خواهشـــــــم را هم اجابـــــت كن تــــــــــمام

زندگــــي؟ نــــه، بندگــــــي؟ نــــه، مــــرگ ميخــــــواهم خــــــدا

راست میگن که من مردم؟

ته ته احساسم یه نردبون گذاشتم تو عمق دلتنگی ها .راست میگن که من مردم؟اولین بار کنار یه کیوسک دیدمش.......من ندیدم اون دید داشتم تو شلوغی ها دنبال خاطره هام می گشتم .تا حالا انقد آسمون از نزدیک ندیده بودم.دیوانگی بد نیست هوس کرده ام ...چنان گیج شوم از تو ...مست شوم از آسمان نگاهت .گم شوم پشت آبی چشمانت .چنان به من نزدیک شدی گم شدم در تو از این حواس پرتی من عروسک تعجب کرد و همه چیز را سپرد به تو   نردبونم شکسته کاش میشد پشت این آسمون رو دید .میگن اونجا زیاد بارون میاد میشه آسمون منو بشوری؟.................. 

 

 

(روزای دلتنگی.................)

این روزها چقدر دلم برایت تنگ می شود ...
کسی نمی داند چرا ...
کسی نمی پرسد چرا ...
اما من سخت آشفته ام ... و چقدر بی تاب ...
می گویند این روزها عاشقی هم پیشه ای است نو ...
... ... ... اما من عاشقی پیشه نکرده ام ...
من پیشه ام عاشقی است ...
از آن روز که ابتدایی نداشت ...
من سال هاست که عاشق تو هستم ...
یادت می آید آن روزهای سرشار از شادی را ...
آه که چقدر خسته ام ...
و کسی نمی فهمد ... و نمی خواهد که بفهمد ...
مدتی است که می خواهم عاشقت نباشم ...
مگر می گذارد دل ...
چقدر دلم برایت تنگ است ........

بـه خـدا نـمــیـری از یاد.........

 بـه خـدا نـمــیـری از یاد.........

 

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد


                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

                            خدایا.....................

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده
هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟
بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه........... حتی یک لحظه

حیف حیف...............................

 

خلوتم را نشكن........

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد                                      

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست

 

صبر کن ای سهراب قایقت جا دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....

آری سهراب تو راست می گویی.......

آسمان مال من است,پنجره ,فکر, هوا ,عشق زمین مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست

صبر کن ای سهراب قایقت جا دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

به سراغ من اگر می آیید تندوآهسته چه فرقی دارد؟

توبه هر جور دلت خواست بیا

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد

مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من.......................

 

گاهی یک نگاه ساده کافیست

در راه تو می افتم

و به اندازه ی تمام خیابانها , خیس خواهم شد

... از بارانی که قرارمان بود

برای روزهایم , نقشه ای ندارم که بر باد رود .

بر باد , همین لحظه هاییست که بی تو

خاطره خواهد شد

چند معبد ؟

چند کتاب مقدس ؟

چه تعداد پیامبر ؟

برای خدا شدن لازم است؟

گاهی یک نگاه ساده کافیست

تا کسی الهه تو شود

 

تو بیا و بنویس...

راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
... ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ی خفاشان !!
جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس

این شعر واقعا قشنگه و البته جوابی که فروغ داده حتما بخونید

سیب

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

 

حمید مصدق:

تو به من خنديدي و نمي دانستي


من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

تو به من خن

جواب زیبای فروغ فرخ زاده به او:


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

ادامه نوشته

بی وفایی.............

سردمه نه از سرما...........

بی کسم نه از تنهایی غریبم نه از غربت...........

 ارزویی دارم بر اورده نمی شود.........

کابوسی دارم چرا باطل نمی شود.....

می دانم دیگرنمی بینمت ولی..........

باز می گویم به امید دیدارت ای بی وفا......

دوستت دارم

بی تو پرسه زدن رو تو شهر شب ها دوست دارم
بی تو موندن رو تو رویا
تک  و تنها
دوست دارم
وقتی از دست خودم خسته میشم
با یاد تو گریه کردن رو به حال دل رسوا دوست دارم
بی تو تکرار عبور خاطرات و دوست دارم
تو شب ها شمردن ستاره هاتودوست دارم
هر چی میگفتی از عشق و عاشقی یه قصه بود
تو کجایی که هنوز اون قصه هاتو دوست دارم
دوست دارم با یاد تو دل از غم ها جدا کنم
دوست دارم یه بار دیگه به چشات نگاه کنم

دوست دارم صدا کنی اسم منو از ته دل
دوست دارم یه بار دیگه اسمتو صدا کنم
بی توخسته شدن از خستگی هامو دوست دارم
حالا که نیستی همین دلتنگی هامو دوست دارم
دل خوشم فقط به اینکه ساده از تو میگذرم
اما تو
خیال
 نکن سادگی هامو دوست دارم
دوست دارم با یاد تو دل از غم ها جدا کنم
دوست دارم یه بار دیگه به چشات نگاه کنم

دوست دارم صدا کنی اسم منو از ته دل
دوست دارم یه بار دیگه اسمتو صدا کنم

پیش از اینها...

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویربود

عكس رمانتيك و هنري


 

ادامه نوشته